گلی به گوشه جمالت با مرام. مرامت رو شکر که هنوز گهگاهی سری به خواب ما میزنی. وقتی که با لبخند میای آرزو میکنم خواب و بیداری جاشون واسه همیشه عوض کنن.
گریه کن که گر سیل خون گری ثمر ندارد
ناله ئی که ناید ز نای دل اثر ندارد
هرکسی که نیست اهل دل ز دل خبر ندارد
دل ز دست غم مفر ندارد
دیده غیر اشک تر ندارد
این محرم ، صفر ندارد
این محرم ، صفر ندارد
گر زنیم چاک ، جیب جان چه باک ، مرد جز هلاک
هیچ چاره ی دگر ندارد
زندگی دگر ثمر ندارد
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است وگر دست
محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخوردهی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمهی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت میدهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
مهدی اخوان ثالث
خداوند حافظ خلوت انس یلدایتان.

پنداری بعضی زخمها هیچ وقت سر سازگاری ندارند، حتی اگه این قدر زمان گذشته باشه که خودت هم به ظاهر فراموش کرده باشی که همچین زخمی یک روز چطور به وجود آمده بوده. کافیه یک تلنگر کوچیک بهش بخوره تا این چینی بند زده سر باز کنه و داستان فراموش شده رو کلمه به کلمه، لحظه به لحظه فواره بزنه تو صورتت. آن وقته که تازگیش امانت رو بد جور میبره انگار نه انگار که مدت مدیدی گذشته!!!
در شب کوچک من افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می
نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی ؟
در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن
است
ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باریدن را گویی منتظرند
لحظه ای
و پس از آن هیچ .
پشت این
پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز میماند از چرخش
پشت این پنجره یک نا معلوم
نگران من و توست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش های لبهای عاشق من بسپار
باد ما را باخود خواهد برد
باد ما را باخود خواهد برد
فروغ فرخزاد
یکی از به یادماندنیترین و خاطره انگیزترین داستانهایی که خواندهام، داستان «دایی جان ناپلئون» به قلم ایرج پزشک زاده بود. خوشبختانه این شانس را داشتم که کتاب، زودتر از سریالش به دستم رسید. گر چه سریال هم بی نقص ساخته شده بود اما خواندن کتاب، خیلی بیشتر از دیدن سریال به من یکی حال داد. در موقع خواندن کتاب اصلاً نمیتوانستم خودم را کنترل کنم، در حدی که اشکریزان و عربده کشان از خنده به مرز موت میرسیدم.
یادمه رسیده بودم به قسمت مراسم خواستگاری اسپران غیاث آبادی از قمر و من با همان حال معلوم کف اتاق ولو شده بودم که ابوی وارد اتاق شدند و ضمن نگاهی دلسوزانه پرسیدن: امروز عصر فرصت داری سری به تیمارستان بزنیم؟ و من در جواب فقط توانستم به عنوان پشت جلد کتاب اشاره کنم. وقتی عنوان کتاب را خواندند آهی کشیدند و گفتند: یادش به خیر. و با لبخندی که نفهمیدم از شوق دیوانه نبودن پسرشان بود و یا مرور خاطرات خوش گذشته، اتاق را ترک کردند.
اما خوشیهای داستان چه تلخ تمام میشود. زمانی که راز عکس آویزان به دیوار خانه شاهزده اسدالله میرزا بر ملا میگردد. تراژدیی که کل داستان عاشقانه کتاب را زیر سوال میبرد. واقعیت تلخی که آن روز در ذهن خام، رویایی و ایدهآل گرایم نمیگنجید و افسوس که دست کم گرفتمش.
به صورت کاملاً اتفاقی باز تونستم فیلم «مردی برای تمام فصول» رو ببینم. از نام جذابش که بگذریم، از اون فیلمها است که تکراری بودن هم چیزی از لذت دیدنش کم نمیکنه. به نظر من که این فیلم شاهکاره. فیلمی که در آن واحد تاریخی، اجتماعی، سیاسی و مذهبی باشه، قابل ستایشه. از بازیهای چشم گیر، کارگردانی قدرتمند و داستان پردازی بی نقص که بگذریم، به کاراکتر مسحور کننده سر توماس میرسیم. مردی پاک، آگاه و استوار. به نظرم شباهتهای زیادی بین زمان حال و زمان وقوع داستان وجود داره و در این زمانه سر توماس بودن ارزشمنده.
باران که میبارد...
باید آغوشی باشد...
پنجرهی نیمه بازی...
موسیقی باران...
بوی خاک...
سرمای هوا...
گرهی کور دستها و پاها...
گرمای عریان عاشقی...
صدای تپش قلبها...
خواب هشیار عصرانه...
باران که میبارد...
باید کسی باشد
به دامن این آسمان خدا یک ستاره ندارم
گوهر که نگو در زمانه یکی سنگ خاره ندارم
کجا بروم، با که می بزنم، آشنای دلم کو
به گریه غم رود ز میان من که چاره ندارم
سیگارم چه خوب درک میکند مرا وای که چه زیبا کام میدهد این نوعروس هرشب تنهایی هایم لباس سپیدش را تا صبح برایم میسوزاند و من تا صبح برلبانش بوسه میزنم چه لذتی میبریم از این همخوابگی او از جان مایه میگذارد و من ازعمر هر 2 میسوزیم به پای هم
دیده فروبسته ام از خاکیان
تا نگرم جلوه افلاکیان
شاید از این پرده ندایی دهند
یک نفسم را بجایی دهند
ای که بر این پرده خاطرفریب
دوخته ای دیده ی حسرت نصیب
آب بزن چشم هوسناک را
با نظر پاک ببین پاک را
آن که در این پرده گذر یافته است
چون سحر از فیض نظر یافته است
خوی سحر گیر و نظر پاک باش
راز گشاینده افلاک باش
خانه تن جایگه زیست٬ نیست
در خور جان فلکی نیست٬ نیست
آن که تو داری سر سودای او
برتر از این پایه بود جای او
چشمه مسکین نه گهر پرور است
گوهر نایاب به دریا در است
ما که بدان دریا پیوسته ایم
چشم ز هر چشمه فروبسته ایم
پهنه دریا چو نظرگاه ماست
چشمه ناچیز نه دلخواه ماست
پرتو این کوکب رخشان نگر
کوکبه ی شاه خراسان نگر
آینه غیب نما را ببین
ترک خودی گوی و خدا را ببین
هر که بر او نور "رضا" تافته است
در دل خود گنج رضا یافته است
سایه شه مایه خرسندی است
ملک "رضا" ملک رضامندی است
کعبه کجا؟ طوف حریمش کجا؟
نافه کجا٬ بوی نسیمش کجا؟
خاک ز فیض قدمش٬ زر شده
و از نفسش نافه معطر شده
من کیم؟ از خیل غلامان او
دست طلب سوده به دامان او
ذره سرگشته خورشید عشق
مرده٬ ولی زنده جاوید عشق
شاه خراسان را ٬ دربان منم
خاک در شاه خراسان منم
چون فلک آیین کهن ساز کرد
شیوه نامردمی آغاز کرد
چاره گر از چاره گری بازماند
طایر اندیشه ز پرواز ماند
با تن رنجور و دل ناصبور
چاره از او خواستم از راه دور
نیمشب از طالع خندان من
صبح برآمد ز گریبان من
رحمت شه درد مرا چاره کرد
زنده ام از لطف دگرباره کرد
باده ی باقی به سبو یافتم
و این همه از دولت او یافتم
زمانی که تنها زدم به جاده، دو دل بودم که برگردم یا ادامه بدم. این دفعه رفتم به سمت شهربابک. چهار سال پیش هم این مسیر رو رفته بودم اما نه تنها. از اون سفر تا امروز خیلی چیزها عوض شده بود. دیگه وقتش بود من هم عوض بشم. پناه بردم به خونه دوستی که به حکم محبت خواهرم بود. فرداش به همراه دو خانواده پر جمعیت رفتیم به دل طبیعت. دیدن شادی بچهها، امید جوانها و خوشی مسنها حالم رو به کل عوض کرد. چشیدن طعم زندگی هنوز هم لذت بخش بود.
تا شقایق هست زندگی باید کرد.





از امروز متنفرم. امروز حتی هوای این شهر سنگینه. نمیتونم نفس بکشم.
باید امشب بروم .
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد .
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
. . . . .
باید امشب بروم .
باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.
دو روز تعطیلی فرصت مناسبی بود واسه ولگردی و عکاسی. طبق معمول به علت کمبود امکانات مجبور شدم یک همسفر سبیل کلفت رو بردارم و بزنم به جاده. رفتیم به سمت منطقه راین. تعریف طبیعت روستای گشیگان رو خیلی شنیده بودیم پس برنامه گذاشتیم که شب آنجا بخوابیم. آدم فکرش رو هم نمیتونه بکونه تو یک استان کویری همچین مناطقی هم وجود داشته باشه. همه جا پر بود از درخت گردو. ما هم نه به صاحب درخت رحم میکردیم و نه به خودمون. آخه یکی نیست بگه: آخه مرد حسابی خود کشی مگه راههای آسونتری نداره که داری خودت رو با گردوی تازه خفه میکنی؟!!
پس از کلی چرخ زدن تو کوه و کمر آمدیم داخل روستا و نزدیک چشمه چادر زدیم. اما چشمتون روز بد نبینه از ساعت 11 به بعد یهو دمای هوا رسید به 10 درجه زیر صفر. خوشبختانه یک دکه چوبی نزدیکمون بود که زحمت تهیه چوب واسه راه انداختن آتش رو کم کرده بود. به وجود بردن کلی لباس رمستونی و پتو مثل بید میلرزدیم. اینجا است که آغوش گرم رفیق سبیل کلفت دست کمی از آغوش آنجیلنا جولی نداره. مجبور شدیم تا صبح همدیگه رو عاشقونه بغل کنیم. صبح هم قبل از آمدن صاحب دکه زدیم به چاک چون اصلا دوست نداشتم صحنه دلخراش مواجه شدن صاحب دکه با بقایای دکه نازنینش رو ببینم.
جاتون خالی خیلی خوش گذشت.






بعد از 21 سال درس خوندن، بالاخره تموم شد. دوره کارشناسی ارشد هم خدا رو شکر ختم به خیر شد. تمام دوره درس خوندن (شما بخونین نخوندن) یک طرف این پایان نامه هم یک طرف. برای من که در دوران مدرسه به خاطر سعی و مجاهدت شدید در ننوشتن مشق یکی از اعضاء لاینفک دفتر مدرسه شده بودم، نوشتن 70-80 صفحه کابوس بود.
زمانی که پایان نامهای رو که با کلی خون دل خوردن و کلی امید و آرزو حضور محترم اساتید تقدیم کرده بودم رو روز جلسه دفاع مثل دفتر املای دوران دبستان تحویلم دادن حالم خریدن داشت. انگار نه انگار که این فلک زده گزارش یک تحقیق بوده که پدر دانشجو رو پیش چشاش آورده. من موندم اگه پایان نامه غلط املایی و تایپی نداشته باشه اساتید محترم از چی اشکال میگیرن؟!!
جالب اینکه وقتی همین پایان نامه رو که از نظر اساتید کاملا غلط نوشته شده و باید کاملاً اصلاح بشه رو بدون تغییر یک واو و فقط به همراه جملهی کلیدی: "هر چه که امر فرموده بودین انجام شد" خدمت داور محترم عرضه میکنید، اون کلی ازش تعریف میکنه که دمت گرم عجب محشری به پا کردی!!!
بعضی چیزها هیچ وقت کهنه نمیشن:
تا به تو تکیه کردم پشتمو خالی کردی
تو رسم دل شکستنو بد جوری حالی کردی
بیا ببین چه خستم، غمین و دل شکستم
کوه غرور بودم،حالا به خاک نشستم
خیال می کردم تو برام پشت و پناهی
با این همه خستگیام یه تکیه گاهی
چه آرزوهایی که بر تو بستم
بلور قلبمو به پات شکستم
دیگه امروز دیدنت خواب و خیاله
عشقتو دوباره داشتن حالا امید محاله
یکی از دوستان میگفت به قیافت میخوره که 34-35 رو داشته باشی!!! نمیدونم از اینکه جا افتاده به نظر میام خوشحال باشم یا از اینکه خیلی زود شکسته شدم ناراحت؟
امسال میمنت عید رمضان بر سالروز تولدم سایه انداخت. عید رمضان آمد و یک سال دیگر از عمر بی حاصل گذشت. روزگار هم که شرمندگی از آمدن و رفتن بی حصال ایام را جز به سپیدی مو تحفه نمیدهد. از شما چه پنهان چشم به راه بودیم که شاید یادی از من هم بکنید. حماقت که شاخ و ندارد. این بار هم جز داغ حسرت چیزی به دلمان نماند.
میخواستم این شیب وشبابم بستانند
طفلیم دهند و سر و پر شور شرم را
قدر بارون رو از اهل کویر بپرس. عطش سبب شناخت ارزش زلالی آبه. میگن بارون نشونه رحمته و زمان بارش بارون زمان استجابت دعا است.
خدایا به حق رحمانیتت عطش رحمتت رو ازم دریغ نکن.
دیروز نزدیک وقت افطار واسه سرگرم شدن و منحرف کردن ذهنم از تشنگی رفتم پای تلویزیون. زدم یک کانال که معمولاً فیلم میذاره. وسطای فیلم بود و من با دیدن اولین صحنه فیلم رو شناختم. بعد این همه سال دوباره از دیدنش لذت بردم. این دفعه لذتش بیشتر هم بود چون هم نشخوار خاطرات بود و هم دیگه کسی نبود بهم نق بزنه. اما لذت خیلی زود به تلخی بدل شد. فکر نمیکردم که به این زودی مجبور بشم واسه تعریف کردن خاطراتم، بگم 15-10 سال پیش!!!
جای شما خالی ماه مبارک اکثر شبها افطار دعوت بودیم. میزبانان هم الحق و النصاف سنگ تموم گذاشته بودند. اما این وسط یک مشکل هم بود، اون اینکه دیگه سحری تو دیوار بود. در نتیجه لاجرم مجبور بودیم سر افطار جبران مافات کنیم. نمیدونم حدیثی راجب به اینکه سر افطار هر چی بیشتر بخوری صاحب خونه بیشتر ثواب میبره وجود داره یا نه؟ ما که محض احتیاط یه این حدیث عمل کردیم.
خدایا به حق این ماه مبارک سنسور سیری رو یک مقدار ببر پایینتر از گلو. آخه گلو یک مقدار بالا است اگه ببریش حدود وسطای مری فکر کنم بد نباشه!!!
بعد سه سال یکی از رفیقهام که واسه تحصیل رفته بود مالزی برگشته. وقتی میگم رفیق یعنی رفیق نه دوست. پیدا کردن رفیق به این راحتیها هم نیست، باید خیلی بگذره تا دوست بشه رفیق. یکی که میتونی همه جوره روش حساب کنی و روت حساب میکنه. یکی که با هم جر و بحث میکنی اما به دل نمیگیری و به دل نمیگیره. جاش این چند سال خیلی خالی بود. قدر این رفیقها رو وقتی نیستن میفهمی. به قول سید رسول گوزنها: وقتی رفتی نفهمیدم کی رفته ... حالا که اومدی تازه فهمیدم کی اومده.
به سلامتی رفیق
تا
حالا به این نوشتههای پشت کامیونی دقت کردین؟
رفیق بی کلک مادر، به حرمت اشک مادر توبه کردم، یا ضامن آهو، بی تو هرگز ........با تو؟ عمراً و ......
یکی از این نوشتهها بد جوری به دلم نشست:
تمام رنگهای دنیا قشنگه، الا دو رنگی
خدا رو شکر که سنت قدیمی افطار و جمع شدن دور یک سفره به یمن ماه مبارک هنوز در خانواده و آشنایان ما بر قرار است. بازار سله ارحام در هیچ وقت دیگر سال اینقدر گرما ندارد. گر چه این وسط بعضی وقتها سر ما مجردها بی کلاه میماند. مثل امشب که حضرت ابوی به جایی دعوت بودند و خانم والده به همراهی همشیرگان به جای دیگر. نتیجتاً من هم جهت رفع تنهایی به یکی از دوستان پناه بردم.
و اما اصل مطلب اینکه پس از افطار پیشنهاد داد جهت نصرت بیماران سرطانی سری بزنیم به بازار خیریه، که چه نشستهای؟!! تعجیل کن که در این ماه مبارک از قافله خیرین جا ماندهای. به همراهی دوستان عازم به ظاهر بازار شدیم. و صحنههایی دیدم بس عجیب.
خیل خیرین به حدی بود که جای پارک واقع در یک کیلومتری بازار را توتیا ساخته بود. پس از پارک ماشین با هزار مکافات و پیاده روی بسیار به محل جماعت ثواب جو رسیدم. تنها چیزی که پس از رسیدن به محل در ذهنم تداعی شد این بود که:
آمد لب بوم قالی رو تکون داد، قالی خاک نداشت خودش رو نشون داد
صفای روزگار نه چندان دور که مراسم گل ریزون زور خونه حرمتی داشت.
ماه رمضان معروفه به ماه میهمانی اما میگن رمضان یعنی ریگزار. خدایا گله دارم قرار بود این ماه مبارک ماه وصال باشه نه فصال، قرار بود ماه سوختن گناهان باشه نه سوختن دل و جان، قرار بود آخرش عید و شادی باشه نه غم و اندوه. چند ساله که هی داری حال ما رو میگیری اون هم دقیقاً تو همین ماه. آقا به چه زبونی بگم غلط کردم؟ توبه از گناهی که جزایش این بود.
اوس کریم کرمت رو شکر وجدانی امسال یک گوشه چشم هم به ما بندازی جای دوری نمیره ها.
به نظرم آدمها مثل یک کوه میمونند. تا ازش بالا نری از اون طرفش با خبر نمیشی.
دسته اول مثل یک شیب تندند بهشون که نگاه میکنی یک دیوار بلند جلوته که قلش سر به فلک کشیده. دوستی با این افراد مثل شیبشون خیلی سریعه. خیلی زود با هم صمیمی میشی. اما وقتی که به اوج میرسی. اون وقتی که حقایق عریان روبه روت ظاهر میشن. فقط یک قدم کافیه که با همون سرعتی که بالا رفتی پرت بشی پایین. هیچ وقت نمتونی تو اوج بمونی.
دسته دوم اما یک شیب ملایم دارن به نظر خیلی بلند نمیان. اما وقتی پا تو این مسیر میذاری تازه عظمتشون رو درک میکنی شاید تو راه دست اندازهایی هم ببینی اما میتونی با یک مقدار صبر و تحمل ازشون رد بشی. این افراد انتها ندارن. میتونی باهاشون به اوج برسی.
تا جایی پیش میری که تنها حراست نبودن اونها است.







